محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2365
تاريخ الطبرى ( فارسي )
درم . آنگاه به من گفت : « اى برادر عرنى راه را بلدى ؟ » گفتم : « بله بهتر از همه مىدانم » گفت : « پس ما را به راه ببر » گويد : « با آنها برفتم و به هر دره و آبى كه مىرسيديم از نام آن مىپرسيدند تا به آب حوأب رسيديم و سگان آنجا به ما بانگ زد » گفتند : « اين چه آبيست ؟ » گفتم : « آب حوأب » گويد : عايشه با صداى بلند فرياد زد آنگاه به شانهء شتر خود زد و آن را بخوابانيد و گفت : « به خدا قصهء سگان حوأب مربوط به من است ، برم گردانيد » و اين را سه بار گفت . گويد : شتر بخفت و آنها نيز شتران را اطراف وى بخوابانيدند بدين حال بودند و عايشه از رفتن دريغ داشت تا روز بعد همانوقتى كه از راه مانده بودند . گويد : زبير بيامد و گفت : « فرار ، فرار كه به خدا على بن ابى طالب به شما رسيد . » گويد : پس حركت كردند و به من ناسزا گفتند و من باز گشتم . كمى رفته بودم كه على را با سوارانى در حدود سيصد كس ديدم كه به من گفت : « اى سوار » سوى او رفتم كه گفت : « زن را كجا ديدى ؟ » گفتم : « در فلان و به همان جا و اين شتر اوست و من شترم را به او فروختم » گفت : « شتر را سوار شد ؟ » گفتم : « آرى و من با آنها برفتم تا به آب حوأب رسيديم و سگان آنجا به ما بانگ زد و عايشه چنين و چنان گفت ، و چون كارشان را آشفته ديدم باز گشتم و آنها برفتند »